دلنوشته - تاریخ: 1401/7/15 ساعت: 13:33
دلنوشته https://khatkhaty.blog.ir/ گاهی حرف هایی هست که در گلویت میماند،حرف هایی برای نگفتن... . بغض میکنی ، اذیت میشوی ، میبینی که نمی توان آن ها را با هر کسی در میان گذاشت، این جور حرف ها را اینجا حک میکنم! fa https://blog.ir/ Tue, 25 Apr 2017 14:48:51 +0430 آدرس وبلاگ جدید https://khatkhaty.blog....
آدرس وبلاگ جدید - تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 13:16
سلام. آدرس وبلاگ جدید من اینه : msaeeneh.ir ام و اس حروف اول محمد و سینا و آئینه هم اسم خونوادگیمه. ظاهر اونجا هنوز کار داره اما نمیخواستم فرآیند راهاندازیش بیشتر از این طول بکشه. برای همین توی یکی دو ماه آینده ممکنه ظاهرش تغییراتی داشته باشه
خوابگاه نجات - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 20:11
چهکسی فکر میکرد یکروز از عمو بپرسی تو پس کی برمیگردی گوساله؟ و او برگردد و بگوید هیچوقت. همان شبها. همان شبها که وقتی از جنگ بالشی خسته میشدیم و روی تخت و تشکهای کثیفمان ولو میشدیم و سعی میکردیم قبل از فرا رسیدن کلاسهای خستهکننده اول صبح و صدای زنگِ روی اعصاب گوشی من که از ده دقیق
صد بار تو را گفتم، کم خور، دو سه پیمانه - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 20:11
آدم بیکار که میشود، عاشق میشود. آخر شبها وقت عاشق شدن است. مثل همهی آدمهای قبلی و بعدی ما هم عاشق میشویم. عشق چیز ارزشمندیست. میصرفد که برایش زندگی کنی. گیریم بهش برسی یا نرسی. گیریم حالت را خوب کند یا نکند. در هر حال عشق تنها چیزیست که میارزد برای چشیدنش ادامه دهی. تکراری هم نمیشود
چه میدونم بابا - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 11:23
بدون هیچ آمادگی ذهنی ای ویرایشگر بیان رو باز کردم. هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. دلتنگم. خیلی دلتنگم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نباید میذاشتم که اینقدر تنها بشم. هزار بار به این نتیجه رسیدم. هزار بار بابتش خودم رو سرزنش کردم. هزار بار. هزار بار. پارسا و سارا رو از اعماق قلبم دوست دارم. به پدر و مادرم
شعری از عراقی - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 11:23
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد از توبه و
دربارهی دو مسأله: شگفتزدگی و پول - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 11:43
پیشنوشت1: اگر عادت به نوشتن داشته باشید، حتمن به خوبی میدانید که حتا نوشتن از سادهترین اتفاقات روزمره هم نیازمند حداقلی از آرامش و تمرکز است. راستش فکر میکنم لااقل از اول پاییز هیچوقت این حداقل آرامش و تمرکز را نداشتهام. اما به هر ضرب و زوری که بوده سعی کردهام که بنویسم. توی چند هفتهی گذ
دربارهی زیست یک موجود شایستهی ترحم - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
چند دقیقه فکر کرد. بعد گفت: "یه پایاننامه دکتری هست، درباره امنیت اطلاعات...". بعد شروع کرد به گشتن توی قفسهی نسبتن نامرتبش. دو سه دقیقه به گشتن ادامه داد و وقتی از پیدا کردنش نا امید شد، چند دقیقه ایستاد و سکوت کرد. گفتم: " اگه فکر میکنید اینطوری بهتره، میتونم بعد کلاس خدمت برسم." گفت: "نه تا اون م...
داستان اسنپ و تپسی و این مسخره بازیها - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 9:03
راستش را بخواهید وقتی موقع خرید غذا از سایت زودفود، تبلیغات اسنپ را دیدم، فکر نمیکردم حدود یک و نیم سال بعد روزی را ببینم که این کسب و کار تخیلی اینقدر خوب جا افتاده باشد. به نظرم در کنار تمام عوامل مدیریتی و بازاریابی و توجه به جزئیات جور و واجور، نقش توافق هسته ای را نمی توان توی سرعت جا افتادن کس...
دربارهی سیستمهای پیچیده 1 - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
پیشنوشت 1: خیلی زود است برای نوشتن در مورد این موضوع. اما با توجه به قولی که توی نوشتهی قبلی به خودم دادم، میخواهم در موردش بنویسم. شاید چند ماه یا چند سال بعد که بیشتر درگیر این مسأله شدم و بیشتر مطالعه کردم، خواندن اینها برایم جذاب باشد. پیشنوشت 2: نمیخواهم قولی بدهم و برای خودم مسئولیتی بتراشم؛ ا...
چار کلمه حرف حساب با خودم 2 - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
در ستایش تصمیمات درست (دو کامنت از روزنوشته ها) - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
مدتیه که شرط لازم برای کامنتگذاری توی وبلاگ فوقالعاده محمدرضا شعبانعلی، کسب حداقلی از امتیاز توی متممه. روزی که این تصمیم رو اعلام کرد، با تمام اعتقادی که به ذهنیتِ بهخوبی ترین (train) شدهش داشتم، فکر میکردم که این تصمیم زیادی انتحاریه! و الآن باز باید انگشت به دهن به نتیجه ی این تصمیم هوشمندانه و ا...
درباره مدیریت زمان - قسمت اول - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
پیشنوشت1: اینهایی که میخواهم بگویم را همه میدانیم و لااقل در مقاطعی از زندگیمان از این نکات ریز استفاده کردهایم. اما چون بسیار بیشتر از چیزی که فکرش را میکنیم، فراموشکاریم، بد نیست مثل خیلی چیزهای دیگر زود به زود برای خودمان مرورشان کنیم. پیشنوشت2: بعضی نکات خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم مهم و...
به طره_نامه هجدهم - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی با چتری مشکی در دست و بارانی خیسی بر دوش؛ شرم شیرینِ چهرهات در آن غروب جادویی از لذت کدامین گناه روایت میکرد؟ و گامهای سرگردانت حکایتگر مستی از کدامین شراب چهل ساله بود؟ ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی که حتا اسلام هم نتوانسته بود...
درباره شبکههای پیچیده 2: چرا کفش پاشنه بلند جذاب بود؟ چرا حالا نیست؟ (چند توصیه برای دختران جوان) - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
پیشنوشت: هشدار! در آنچه در ادامه آمده، پاسخی برای سوال مطرح شده در عنوان مطلب یافت مینشود. یکی از تفریحات جمعهای پسرانهی نِردِ سختگیر و سادهلوح این است که مینشینند (گاهن دراز هم میکشند) دور همدیگر و از ویژگیهای دختر ایدهآلشان میگویند. خبر دارم که این تفریح بین دخترها هم رایج است. –اگر تجربه نکردهاید...
بیسکویت میخورم - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
امروز بیشتر از نیم ساعت-چهل دقیقه، بدون اینکه متوجه باشم، پای صحبت یک پیرمرد دوستداشتنی نشستم. برایمان از فیلسوفان یونانی گفت، از سقراط و افلاطون و اپیکور. برایمان از درد بشر امروز گفت، از سست شدن بنیان خانواده. گذری به ادبیات ایران زد و در مورد راههای توسعه اقتصادی حرف زد. از همهچیز صحبت کرد. و چه ...
مکالمه یک نفره- معرفی جهنمی به نام دانشکده برق شریف و بررسی راه های جان سالم به در بردن از آن - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای یک دوست دور - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
هرسال نزدیک بیست و دو بهمن که میشویم، یادت میافتم. هر سال اراده میکنم که برایت چیزی بنویسم. هر سال توی ذهنم مینویسم ها ولی هیچوقت نمیشود که روی کاغذ بیاورمشان. خوب یادم هست آن روزها را که نماز میخواندم و با زاری از خدا میخواستم ازت بگذرد. شبهای برفی شبهای مرموزیست. تو این را خوب میفهمی. تو از شبهای ...
موقت - یک هفته - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 7:13
یه احساس ضعف عجیبی در برابر المپیادیا دارم. واقعن آدمای قویی ای هستن؛ قبول. ولی این اندازه از احساس ناتوانی واقعن توجیه ناپذیزه. اصلن تسلیمم در برابرشون. این مقاله طهماسبی و امین زاده رو گذاشتم جلوم؛ میدونم که میشه یه چیزایی ازش فهمیدا ولی اصلن نمیتونم تمرکز کنم. میترسم. میترسم از اینکه با امین زاده...
خداحافظ هواوی. سلام نوکیا؟ - تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 18:13
پیشنوشت: شخصیست؛ خصوصی نیست، ولی شخصیست. مطمئن نیستم از اینکه بعد از خواندنش احساس خسران نکنید. تصمیمگیری گاهی خیلی سخت میشه. تا چهار ساعت قبل مطمئن بودم که پیشنهاد نوکیا رو قبول میکنم. الآن تقریبن مطمئنم که میخوام پیشنهادشونو رد کنم. یک ماه در مورد موندن یا ترک کردن هواوی فکر کردم و بیشتر از بیست ب...

برچسب‌های مرتبط

در مورد شریفی نیا | شعر در مورد مزار شریف | شایعات در مورد شریفی نیا | هنوز کار داره ها | اسماعیل حیدری | اسماعیل خویی | اسماعیل محرابی | اسماعیل فصیح | اسماعیل سردشتی | اسماعیل یکا