خرید بک لینک
دلنوشته https://khatkhaty.blog.ir/ گاهی حرف هایی هست که در گلویت میماند،حرف هایی برای نگفتن... . بغض میکنی ، اذیت میشوی ، میبینی که نمی توان آن ها را با هر کسی در میان گذاشت، این جور حرف ها را اینجا حک میکنم! fa https://blog.ir/ Tue, 25 Apr 2017 14:48:51 +0430 آدرس وبلاگ جدید https://khatkhaty.blog.ir/1396/02/03/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF <div style="direction:rtl"><p>سلام. <br></p> <p><br></p> <p>آدرس <a href="http://msaeeneh.ir" target="_blank">وبلاگ جدید</a> من اینه : msaeeneh.ir  ام و اس حروف اول محمد و سینا و آئینه هم اسم خونوادگیمه. ظاهر اونجا هنوز کار داره اما نمیخواستم فرآیند راهاندازیش بیشتر از این طول بکشه. برای همین توی یکی دو ماه آینده ممکنه ظاهرش تغییراتی داشته باشه. امیدوارم از ظاهر و خصوصن فونت اونجا خوشتون بیاد و چشمتون رو اذیت نکنه. (من روی فونت خیلی وسواس بودم. اگه فکر میکنید چشمتون رو اذیت میکنه، حتمن بهم خبر بدید.) <br></p> <p>سعی خواهم کرد از این به بعد منظمتر و (با معیارهای خودم) با کیفیتتر بنویسم. لطفن بهم فیدبک بدید. <br></p> <p>صفحهی اصلی که با زدن آدرس بالا به اونجا هدایت میشید، صفحهی نوشتههای وبلاگه. که فعلن اولین مطلبش به صورت پین شده قرار گرفته و یه جور خوشامد گوییه که احتمالن ظرف 10-12 روز آینده از حالت پین خارجش میکنم. یه صفحهی مهم دیگه هم توی اون وبلاگ هست که من تمام سعیمو کردم که به اونجا هدایتتون کنم :)) و اون صفحهی مرامنامهست. بخونیدش لطفن. <br></pادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 13:33

سلام. آدرس وبلاگ جدید من اینه : msaeeneh.ir ام و اس حروف اول محمد و سینا و آئینه هم اسم خونوادگیمه. ظاهر اونجا هنوز کار داره اما نمیخواستم فرآیند راهاندازیش بیشتر از این طول بکشه. برای همین توی یکی دو ماه آینده ممکنه ظاهرش تغییراتی داشته باشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:16

چهکسی فکر میکرد یکروز از عمو بپرسی تو پس کی برمیگردی گوساله؟ و او برگردد و بگوید هیچوقت. همان شبها. همان شبها که وقتی از جنگ بالشی خسته میشدیم و روی تخت و تشکهای کثیفمان ولو میشدیم و سعی میکردیم قبل از فرا رسیدن کلاسهای خستهکننده اول صبح و صدای زنگِ روی اعصاب گوشی من که از ده دقیقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 20:11

آدم بیکار که میشود، عاشق میشود. آخر شبها وقت عاشق شدن است. مثل همهی آدمهای قبلی و بعدی ما هم عاشق میشویم. عشق چیز ارزشمندیست. میصرفد که برایش زندگی کنی. گیریم بهش برسی یا نرسی. گیریم حالت را خوب کند یا نکند. در هر حال عشق تنها چیزیست که میارزد برای چشیدنش ادامه دهی. تکراری هم نمیشودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 20:11

بدون هیچ آمادگی ذهنی ای ویرایشگر بیان رو باز کردم. هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. دلتنگم. خیلی دلتنگم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نباید میذاشتم که اینقدر تنها بشم. هزار بار به این نتیجه رسیدم. هزار بار بابتش خودم رو سرزنش کردم. هزار بار. هزار بار. پارسا و سارا رو از اعماق قلبم دوست دارم. به پدر و مادرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 11:23

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد از توبه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 11:23

پیشنوشت1: اگر عادت به نوشتن داشته باشید، حتمن به خوبی میدانید که حتا نوشتن از سادهترین اتفاقات روزمره هم نیازمند حداقلی از آرامش و تمرکز است. راستش فکر میکنم لااقل از اول پاییز هیچوقت این حداقل آرامش و تمرکز را نداشتهام. اما به هر ضرب و زوری که بوده سعی کردهام که بنویسم. توی چند هفتهی گذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 11:43

چند دقیقه فکر کرد. بعد گفت: "یه پایاننامه دکتری هست، درباره امنیت اطلاعات...". بعد شروع کرد به گشتن توی قفسهی نسبتن نامرتبش. دو سه دقیقه به گشتن ادامه داد و وقتی از پیدا کردنش نا امید شد، چند دقیقه ایستاد و سکوت کرد. گفتم: " اگه فکر میکنید اینطوری بهتره، میتونم بعد کلاس خدمت برسم." گفت: "نه تا اون موقع ذهنم منحرف میشه." گوشیش رو در آورد و چیزی رو سرچ کرد. مقاله اخیرشون رو برام باز کرد و کمی توضیح داد و اینطوری شد که زمینهی کاری ارشد من تعیین شد. دوستش دارم. در نگاه اول موضوع جذابی به نظر میاد اگرچه خیلی از اپلیکیشن فاصله داره اما زیباس و همین کافیه. داشتم فکر میکردم مثلن اگه اون پایاننامه رو پیدا میکرد و من میرفتم توی امنیت، چهقدر ممکن بود زندگیم عوض بشه. مثلن با احتمال خوبی ممکنه همین تغییر موضوع توی اپلای کردن و نکردنم اثر بذاره، توی اینکه کجا برم حتا. و اینکه برم یا نرم، یا کجا برم، اثرش رو توی تمام ادامهی زندگی من نشون میده. حتا خیلی خیلی ممکنه توی ازدواجم (که لااقل در حال حاضر برام مهمترین تصمیم زندگیمه) موثر باشه. توی مرگم حتا. توی افرادی که در ادامهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:33

راستش را بخواهید وقتی موقع خرید غذا از سایت زودفود، تبلیغات اسنپ را دیدم، فکر نمیکردم حدود یک و نیم سال بعد روزی را ببینم که این کسب و کار تخیلی اینقدر خوب جا افتاده باشد. به نظرم در کنار تمام عوامل مدیریتی و بازاریابی و توجه به جزئیات جور و واجور، نقش توافق هسته ای را نمی توان توی سرعت جا افتادن کسب و کار تاکسی های اینترنتی نادیده گرفت. با تحریک اپراتورها و در مدت کوتاهی بعد از توافق هسته ای، کمپانی های بزرگی مثل هواوی، اریکسون، نوکیا و زد تی ای توانستند شبکه های اینترنت نسل چهارم تلفن همراه (که ورژن متفاوتی از آن توسط بعضی اپراتورها با نام نسل چهار و نیم و توسط بعضی دیگر با نام درستِ تی دی دی ال تی ای هم تبلیغ می شود.) را به طور وسیع در ایران پیاده سازی کنند. در مورد اینترنت همراه و نسل چهارم و نسل پنجم و غیره و غیره، باید توی یک نوشته ی مجزا صحبت کنم. عجالتن می خواستم چیز دیگری بگویم. احتمالن در مورد اعتراض صنف آزانسی ها در مقابل مجلس شنیده اید. من که شاید از تکونولوژی (به زور) همین مشتق و انتگرالش را فهمیده باشم صلاحیت این را ندارم که در مورد این موضوع صحبت کنم. خاصه که محمدرضا شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 9:03

پیشنوشت 1: خیلی زود است برای نوشتن در مورد این موضوع. اما با توجه به قولی که توی نوشتهی قبلی به خودم دادم، میخواهم در موردش بنویسم. شاید چند ماه یا چند سال بعد که بیشتر درگیر این مسأله شدم و بیشتر مطالعه کردم، خواندن اینها برایم جذاب باشد. پیشنوشت 2: نمیخواهم قولی بدهم و برای خودم مسئولیتی بتراشم؛ اما سعی خواهم کرد همینطور که در مورد این موضوعات مطالعه میکنم و میخوانم و یاد میگیرم، گاهی بیایم اینجا و گزارشی بدهم و این درد را با شما تقسیم کنم. پیشنوشت 3: هنوز مطمئن نیستم که حتا عنوان مناسبی برای این بحث انتخاب کرده باشم. فکر کن که درست اولِ اولِ راهم. قبل از اینکه اسکینر را بشناسم (راستش را بخواهید الآن هم نمیشناسمش!)، مدتها پیش و از لابهلای کلماتی که کلاک و مارتین پشت سر هم ردیف کرده بودند، فهمیدم که احتمالن ما اراده و اختیاری نداریم. شاید سه سال است که هر وقت به ریشهی رفتارهای انسانی فکر میکنم، باز شبههای که کلاک و مارتین توی کتابشان مطرح کرده بودند ذهنم را درگیر میکند. بعدها وقتی به ماشین لرنینگ ناخنکی زدم و دیدم که کامپیوترها چگونه شعر میگویند وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

مدتیه که شرط لازم برای کامنتگذاری توی وبلاگ فوقالعاده محمدرضا شعبانعلی، کسب حداقلی از امتیاز توی متممه. روزی که این تصمیم رو اعلام کرد، با تمام اعتقادی که به ذهنیتِ بهخوبی ترین (train) شدهش داشتم، فکر میکردم که این تصمیم زیادی انتحاریه! و الآن باز باید انگشت به دهن به نتیجه ی این تصمیم هوشمندانه و اثرش روی بهبود کیفیت کامنت ها نگاه کنم. دلم نیومد این گفتوگوی کامنتی رو براتون بازنشر نکنم. (حتمن اول اصل مطلب رو بخونید.) طاهره: به نظر من این تاثیرپذیری و تاثیرگذاری در این سالها و به کمک پیشرفتهای تکنولوژی که در وسایل ارتباطاتی به وجود اومده، به شدت افزایش پیدا کرده و وسعت اون هم بسیار گستردهتر شده. به طور مثال به نظرم فضای وب خیلی خوب تونسته باعث بشه اثرپذیری ما از محیط اطرافمون بیشتر بشه. و یا در مورد اثرگذاری، من میتونم با نوشتن در وبلاگم از چیزهایی که دوست دارم، انتظار داشته باشم که روی دیگران هم تاثیر بگذارم. و دیگرانی که کیلومترها از من فاصله دارن، با دیدن و خوندن نوشته من، تحت تاثیر قرار بگیرن و نظر خودش رو برای من بنویسن. اون وقت من کاملا متوجه میشم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

پیشنوشت1: اینهایی که میخواهم بگویم را همه میدانیم و لااقل در مقاطعی از زندگیمان از این نکات ریز استفاده کردهایم. اما چون بسیار بیشتر از چیزی که فکرش را میکنیم، فراموشکاریم، بد نیست مثل خیلی چیزهای دیگر زود به زود برای خودمان مرورشان کنیم. پیشنوشت2: بعضی نکات خیلی بیشتر از چیزی که ما فکر میکنیم مهم و اثرگذارند. به نظرم بسیاری از مشکلات ما از این مسأله ناشی میشوند که عمومن در مورد اهمیت نکات و موضوعات دچار خطا میشویم. من به شخصه سهم خیلی از نکاتی که در ظاهر کم اهمیت جلوه میکنند را روی موفقیت (همه میدانیم که چنین چیزی وجود خارجی ندارد؛ لازم نیست بهم یادآوریش کنید.) انسانها زیاد ارزیابی میکنم. این مسأله به تجربه هم برایم اثبات شده. سریعالقلم مجموعه نوشتههایی دارد به اسم ویژگیهای سیگانه. توی ویژگیهایی که برای افراد توانا بر میشمارد، اشاره میکند که افراد توانا خیلی روی کلماتی که انتخاب میکنند دقت دارد. این را قبلن شعبانعلی هم به انواع روشهای مختلف به ما گفته. اصلن وقتی نگاه میکنی به همین دو نفر به عنوان مصداق دو انسان موفق (لااقل در نگاه من) میبینی که خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی با چتری مشکی در دست و بارانی خیسی بر دوش؛ شرم شیرینِ چهرهات در آن غروب جادویی از لذت کدامین گناه روایت میکرد؟ و گامهای سرگردانت حکایتگر مستی از کدامین شراب چهل ساله بود؟ ای دختر چشم درشت وارد شونده به دانشکدهی علوم سیاسی که حتا اسلام هم نتوانسته بود زیبایی تو را از من دریغ کند چرا که موهای خرمایی رنگت از استانداردهای پیشبینی شده بلندتر بودند؛ من ازت روی برمیگردانم. تصویر هیج فروختنی دردناکتر از تصویر آن مرد چهل و چند سالهی گل فروش توی مترو نیست. چرا؛ هست! تصویر فروشندگی آن پیرمرد پنجاه و چند ساله که بندِ کیفِ دوشی، پوست گردنش را جمع کرده بود و توی آخرین قطار روز با چند بسته بادکنکِ دهتایی در دست به مردم میگفت: "بازی، شادی، برای بچهها فقط دو تومن. بیشعورا ده تاش دوتومنه. بخرید برید. بیشعورا" این طنز زندگی ماست. نمیفهمی چرا؟ بیشعور. و من چهطور میتوانم نگاهم را ازت برنگردانم وقتی به آن دختر تنها فکر میکنم که از غم اینکه پدر و مادرش میخواهند برادر کوچکترش را بفرستند کار، بغض میکند و توی تنهایی خودش نفرینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

پیشنوشت: هشدار! در آنچه در ادامه آمده، پاسخی برای سوال مطرح شده در عنوان مطلب یافت مینشود. یکی از تفریحات جمعهای پسرانهی نِردِ سختگیر و سادهلوح این است که مینشینند (گاهن دراز هم میکشند) دور همدیگر و از ویژگیهای دختر ایدهآلشان میگویند. خبر دارم که این تفریح بین دخترها هم رایج است. –اگر تجربه نکردهاید، امتحان کردنش را توصیه میکنم.- اگر زرنگ باشی و سوالهای خوبی بپرسی، لابهلای همین مکالمهها میتوانی بفهمی وقتی دوستت با آب و تاب از ویژگیهای دختر ایدهآلش حرف میزند، چهرهی کدامیک از بچههای دانشکده جلوی چشمانش است.1 اینها را گفتم که بگویم من این بازی را بارها و بارها با تعداد زیادی از دوستانم انجام دادهام و فکر میکنم میتوانم در مورد سلیقهی تیپیک پسرهای بیستوچند ساله صحبت کنم؛ یا لااقل در مورد سلیقهی پسرهای بیستوچند سالهی درسخوان، دارای حداقلی از نظم و هدفمندی، دارای حداقلی از شعور، کمی تا قسمتی محافظهکار، وابسته به خانواده و خصوصن مادر و دارای محدودیتهای فرهنگی-اجتماعی؛ و قابل توجه شما، در اکثر موارد غیر سیگاری. یکی از سوالات پر بسامد این گوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی