خرید بک لینک
1 https://khatkhaty.blog.ir/ گاهی حرف هایی هست که در گلویت میماند،حرف هایی برای نگفتن... . بغض میکنی ، اذیت میشوی ، میبینی که نمی توان آن ها را با هر کسی در میان گذاشت، این جور حرف ها را اینجا حک میکنم! fa https://blog.ir/ Tue, 25 Apr 2017 14:48:51 +0430 آدرس وبلاگ جدید https://khatkhaty.blog.ir/1396/02/03/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF <div style="direction:rtl"><p>سلام. <br></p> <p><br></p> <p>آدرس <a href="http://msaeeneh.ir" target="_blank">وبلاگ جدید</a> من اینه : msaeeneh.ir  ام و اس حروف اول محمد و سینا و آئینه هم اسم خونوادگیمه. ظاهر اونجا هنوز کار داره اما نمیخواستم فرآیند راهاندازیش بیشتر از این طول بکشه. برای همین توی یکی دو ماه آینده ممکنه ظاهرش تغییراتی داشته باشه. امیدوارم از ظاهر و خصوصن فونت اونجا خوشتون بیاد و چشمتون رو اذیت نکنه. (من روی فونت خیلی وسواس بودم. اگه فکر میکنید چشمتون رو اذیت میکنه، حتمن بهم خبر بدید.) <br></p> <p>سعی خواهم کرد از این به بعد منظمتر و (با معیارهای خودم) با کیفیتتر بنویسم. لطفن بهم فیدبک بدید. <br></p> <p>صفحهی اصلی که با زدن آدرس بالا به اونجا هدایت میشید، صفحهی نوشتههای وبلاگه. که فعلن اولین مطلبش به صورت پین شده قرار گرفته و یه جور خوشامد گوییه که احتمالن ظرف 10-12 روز آینده از حالت پین خارجش میکنم. یه صفحهی مهم دیگه هم توی اون وبلاگ هست که من تمام سعیمو کردم که به اونجا هدایتتون کنم :)) و اون صفحهی مرامنامهست. بخونیدش لطفن. <br></p> <p>اگه پیشنهادی هم داشتید، حتمن بهم اطلاع بدید. (ترجیحن توی کامنتهای همین پست.) <br></p> <p>فعلن همین. :)</p> <p><br></p> <p> برای ث:<strike> یادم نیست توی کدام کتاب و از کدام نویسندهی بزرگ ایرانی در مورد رسمالخط و شیوهی نگارش فارسی میخواندم که توضیح میداد که بهتر است و روانتر است که در نوشتههای خود بهجای u200d" u200dاً " از "ن" استفاده کنیم. مثلن، بهجای "مثلاً"، بنویسیم "مثلن. :) توی آن کتاب توضیحات مبسوطی خواندم در مورد اینکه کجاها باید نیمفاصله بگذاریم؛ کجاها باید فاصله قرار دهیم و در چه جاهایی باید کلمات را به هم بچسبانیم. نمیخواهم تمام دلایل و استدلالات ایشان را اینجا بیاورم. فقط خواستم توضیح دهم که این نحوهی نگارش که سعی میکنم از آن پیروی کنم، سهوی نیست و دلیل دارد. فکر میکنم این رسمالخط تا حد خوبی میان اهل کتاب (منظور مسیحی و موسایی نیست بالطبع :) ) هم پذیرفته شده و آشنا باشد. به هر حال من خیلی خیلی خیلی متشکرم بابت نکتهسنجی و تذکر دوستانهات. </strike>متوجه شدم ایرادت به چه چیزیست. اصلاح کردم. راستش خودم هم تعجب کرده بودم که چهطور برای تو این شیوهی رسمالخط جدید به نظر آمده. خلاصه اصلاح شد. مرسی :)) <br></p> <p><br></p></div> Sun, 23 Apr 2017 20:08:29 +0430 https://khatkhaty.blog.ir/1396/02/03/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF#Idea msa http://blog.ir/blogs/3G3DqMvKNT0/posts/bMqsHHCjkt8 0 صد بار تو را گفتم، کم خور، دو سه پیمانه https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/24/%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87 <div style="direction:rtl"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA' lang="FA">آدم بیکار که میشود، عاشق میشود. آخر شبها وقت عاشق شدن است. مثل همهی آدمهای قبلی و بعدی ما هم عاشق میشویم. عشق چیز ارزشمندیست. میصرفد که برایش زندگی کنی. گیریم بهش برسی یا نرسی. گیریم حالت را خوب کند یا نکند. در هر حال عشق تنها چیزیست که میارزد برای چشیدنش ادامه دهی. تکراری هم نمیشود؛ با اینکه قرنها میراث ادبی جهان پر است از شعر عاشقانه هنوز شعرهای عاشقانهی زیادی هست که سروده نشدهاند. هنوز دوستت دارمهای زیادی توی گلوها منتظر متولد شدنند. من روحم بارور شده. گلویم پر است از دوستت دارم. قلمم پر است از مضامین عاشقانه و چشمانم پر است از زلهایی که باید به آرایش ظریف زیر چشمان کسی بزنم. یک روح بارور مگر چیزی غیر از این است؟ یک نطفه که برای تولد بیتابی میکند. و من هرچه بهش میگویم صبر کن، هرچه سر خودم را شلوغ میکنم، هرچه ذهن خودم را منحرف میکنم، باز آخر شبهایی که برای فردایش کاری ندارم که روی زمین مانده باشد، متوجهش میشوم. میفهمم که دارد خودش را به در و دیوار سینهام میزند. <br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA' lang="FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA' lang="FA">گفتم که؛ آدم بیکار که میشود، عاشق میشود. لاکن نباید عجله کرد. تا آخرین لحظهی عمر میتوان برای یافتنش صبر کرد و امیدوار بود. اما امان از روزی که بفهمی اشتباه کردهای. روح بارور خطرناک است. نباید بارور شدنش را به رسمیت بشناسی. باید سرش را شیره بمالی. باید بگذاری بیشتر بارور شود. باید ریسک کنی و بگذاری بیشتر ارتفاع بگیرد. زندگی همینش خوش است. ریسک یعنی همین جان شما. هیجان یعنی همین. در واقع باید این نطفه را توی کف بگذاری. یک روز خودش، برای خودش کاری میکند. تا آن روز باید سرش را شیره بمالی. نه؟</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA' lang="FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA' lang="FA"><font color="red">پینوشت: </font>منتظر باشید. میخواهیم به زودی به خانه جدیدمان کوچ کنیم؛ (اگر افتخار بدهید و اجازه دهید شما را همخانه خودم بدانم.) احیانن اگر فکر میکنید میتوانید در حد دو سه ساعت توی اسبابکشی کمکم کنید، بهم خبر دهید. </span><span dir="LTR" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family:"B Nazanin"; mso-bidi-language:FA'></span></p></div> Thu, 13 Apr 2017 23:35:26 +0430 https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/24/%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87#Idea msa http://blog.ir/blogs/3G3DqMvKNT0/posts/ZSkpemawHpo 1 خوابگاه نجات https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/19/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA <div style="direction:rtl"><p></p> <p> </p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA">چهکسی فکر میکرد یکروز از عمو بپرسی تو پس کی برمیگردی گوساله؟ و او برگردد و بگوید هیچوقت. همان شبها. همان شبها که وقتی از جنگ بالشی خسته میشدیم و روی تخت و تشکهای کثیفمان ولو میشدیم و سعی میکردیم قبل از فرا رسیدن کلاسهای خستهکننده اول صبح و صدای زنگِ روی اعصاب گوشی من که از ده دقیقه به هفت شروع میشد و تا هفت و نیم ادامه داشت، آخرین لحظات شب را توی ریههامان بکشیم، همان شبها، همان شبها که گاهی تا دو سه ساعت در مورد ساندویچی و کافهمان رویاپردازی میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم، همان شبها که هر وقت لابهلای گشت و گذارهای اینترنتیمان چشممان به دختر خوشگلی میخورد، توی تاریکی میگشتیم تا ببینیم کسی بیدار است و آیا میتوانیم در مورد زیبایی او، تاییدی ازش بگیریم؟ همان شبها، همان شبها میدانستیم که داریم بهترین روزهای عمرمان را زندگی میکنیم. شهاب هر چند وقت یکبار روی این مسأله تاکید میکرد و من و نیما توی فکر میرفتیم. واقعن فکر میکنم بهترین دوران زندگیم را همین یکی دو سال پیش پشت سر گذاشتهام.</span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><a href="//bayanbox.ir/info/1982223238938902926/photo-2017-04-08-21-41-53" target="_blank"><img src="//bayanbox.ir/preview/1982223238938902926/photo-2017-04-08-21-41-53.jpg" alt="عمو"></a><a href="//bayanbox.ir/info/5852557191936516088/photo-2017-04-08-21-42-44" target="_blank"><img src="//bayanbox.ir/preview/5852557191936516088/photo-2017-04-08-21-42-44.jpg" alt="دنکان"></a></span></p></div> Sat, 08 Apr 2017 21:47:49 +0430 https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/19/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA#Idea msa http://blog.ir/blogs/3G3DqMvKNT0/posts/93f_1ZPDGQA 2 شعری از عراقی https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/13/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C <div style="direction:rtl"><div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>من مست می عشقم هشیار نخواهم شد     وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه     تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی     در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"><p>آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری     جز بر در میخانه این بار نخواهم شد</p></div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p><br></p> <p>از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن     از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت     وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند     چون غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <p align="center">تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم     تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد</p> <p align="center"><br></p> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم     چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد</p> <p><br></p> </div></div> <div class="b" align="center"><div class="m1"> <p>تا هست عراقی را در درگه او باری     بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد</p> <p><br></p> <p>&lt;&lt;فخرالدین عراقی&gt;&gt;<br></p> </div></div></div> Sun, 02 Apr 2017 22:41:38 +0430 https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/13/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C#Idea msa http://blog.ir/blogs/3G3DqMvKNT0/posts/yqgxdloPKWw 0 چه میدونم بابا https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/12/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7 <div style="direction:rtl">بدون هیچ آمادگی ذهنی ای ویرایشگر بیان رو باز کردم. هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. دلتنگم. خیلی دلتنگم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نباید میذاشتم که اینقدر تنها بشم. هزار بار به این نتیجه رسیدم. هزار بار بابتش خودم رو سرزنش کردم. هزار بار. هزار بار. <br>پارسا و سارا رو از اعماق قلبم دوست دارم. به پدر و مادرم هم با تمام وجودم عشق میورزم. سعی میکنم خیلی زیاد مراقب دوستام باشم و همیشه سعی کردم از ظرفیت هاشون استفاده کنم. لاکن گاهی دلم یکی دیگه رو میخواد. قبلن هم گفتم: بلد نیستم زندگی کنم. ریدم بابا. <br>خاک بر سرت سینا. اه اه. چه قدر بی عرضه ای تو. <br>کاش لااقل پا میشدی میرفتی یه دوری میزدی. خاک بر اون سرت. <br>من با این وضعیت نباید اپلای کنم. تاکید میکنم، نباید اپلای کنم. میمیرم قطعن.  <br>پاشم برم خوابگاه پیش کامیار. <br></div> Sat, 01 Apr 2017 19:38:21 +0430 https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/12/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7#Idea msa http://blog.ir/blogs/3G3DqMvKNT0/posts/H61uarbRPMs 3 دربارهی دو مسأله: شگفتزدگی و پول https://khatkhaty.blog.ir/1396/01/02/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D9%84 <div style="direction:rtl"><p></p> <p> </p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><font color="red">پیشنوشت1:</font> اگر عادت به نوشتن داشته باشید، حتمن به خوبی میدانید که حتا نوشتن از سادهترین اتفاقات روزمره هم نیازمند حداقلی از آرامش و تمرکز است. راستش فکر میکنم لااقل از اول پاییز هیچوقت این حداقل آرامش و تمرکز را نداشتهام. اما به هر ضرب و زوری که بوده سعی کردهام که بنویسم. توی چند هفتهی گذشته لااقل چهار دلیل برای ننوشتن داشتهام. یکی از دلایل همین عدم تمرکز بوده. یکی دیگر، قول و قرار شخصی خودم بوده که قبل از نوشتن مطلبی جدید، وبلاگ جدیدم را سر و سامان دهم. و دو دلیل دیگر که خصوصیند. امشب دوستی ازم خواست که چیزی بنویسم. و من حتا اگر هزار و یک دلیل برای ننوشتن داشته باشم، مگر میتوانم درخواست این دوست عزیز را رد کنم؟</span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><font color="red">پیشنوشت2:</font> موضوع خاصی توی ذهنم نیست. چندین مسأله پراکنده این روزها توی ذهنم رژه میروند. سعی میکنم چندتاشان را به هم ربط دهم. <br></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align:right" align="right"><span dir="RTL" style='font-size:12.5pt;line-height:115%;font-family:"B Nazanin";mso-bidi-language: FA' lang="FA"><font color="brown">پلان اول: </font>یک حالت عجیبی توی همهی ما وجود دارد که شگفتزده شدن را خیلی نمیپسندیم. انگار که دوست نداریم بعد از گذشت چند روز از مواجهه با چیزهایی که قبلن ندیدهایم و برایمان شگفتآورند، شگفتزده شویم. با سرعت سی مگ بر ثانیه و در حین حرکت از اینترنت دانلود م

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 13:33

صفحه بندی