
راستش را بخواهید وقتی موقع خرید غذا از سایت زودفود، تبلیغات اسنپ را دیدم، فکر نمیکردم حدود یک و نیم سال بعد روزی را ببینم که این کسب و کار تخیلی اینقدر خوب جا افتاده باشد. به نظرم در کنار تمام عوامل مدیریتی و بازاریابی و توجه به جزئیات جور و واجور، نقش توافق هسته ای را نمی توان توی سرعت جا افتادن کسب و کار تاکسی های اینترنتی نادیده گرفت. با تحریک اپراتورها و در مدت کوتاهی بعد از توافق هسته ای، کمپانی های بزرگی مثل هواوی، اریکسون، نوکیا و زد تی ای توانستند شبکه های اینترنت نسل چهارم تلفن همراه (که ورژن متفاوتی از آن توسط بعضی اپراتورها با نام نسل چهار و نیم و توسط بعضی دیگر با نام درستِ تی دی دی ال تی ای هم تبلیغ می شود.) را به طور وسیع در ایران پیاده سازی کنند. در مورد اینترنت همراه و نسل چ...
ادامه مطلب
پیشنوشت 1: خیلی زود است برای نوشتن در مورد این موضوع. اما با توجه به قولی که توی نوشتهی قبلی به خودم دادم، میخواهم در موردش بنویسم. شاید چند ماه یا چند سال بعد که بیشتر درگیر این مسأله شدم و بیشتر مطالعه کردم، خواندن اینها برایم جذاب باشد. پیشنوشت 2: نمیخواهم قولی بدهم و برای خودم مسئولیتی بتراشم؛ اما سعی خواهم کرد همینطور که در مورد این موضوعات مطالعه میکنم و میخوانم و یاد میگیرم، گاهی بیایم اینجا و گزارشی بدهم و این درد را با شما تقسیم کنم. پیشنوشت 3: هنوز مطمئن نیستم که حتا عنوان مناسبی برای این بحث انتخاب کرده باشم. فکر کن که درست اولِ اولِ راهم. قبل از اینکه اسکینر را بشناسم (راستش را بخواهید الآن هم نمیشناسمش!)، مدتها پیش و از لابهلای کلماتی که کلاک و مارتین پشت سر هم ردیف کر...
ادامه مطلب
مدتیه که شرط لازم برای کامنتگذاری توی وبلاگ فوقالعاده محمدرضا شعبانعلی، کسب حداقلی از امتیاز توی متممه. روزی که این تصمیم رو اعلام کرد، با تمام اعتقادی که به ذهنیتِ بهخوبی ترین (train) شدهش داشتم، فکر میکردم که این تصمیم زیادی انتحاریه! و الآن باز باید انگشت به دهن به نتیجه ی این تصمیم هوشمندانه و اثرش روی بهبود کیفیت کامنت ها نگاه کنم. دلم نیومد این گفتوگوی کامنتی رو براتون بازنشر نکنم. (حتمن اول اصل مطلب رو بخونید.) طاهره: به نظر من این تاثیرپذیری و تاثیرگذاری در این سالها و به کمک پیشرفتهای تکنولوژی که در وسایل ارتباطاتی به وجود اومده، به شدت افزایش پیدا کرده و وسعت اون هم بسیار گستردهتر شده. به طور مثال به نظرم فضای وب خیلی خوب تونسته باعث بشه اثرپذیری ما از محیط اطرافمون ...
ادامه مطلب
پیشنوشت: هشدار! در آنچه در ادامه آمده، پاسخی برای سوال مطرح شده در عنوان مطلب یافت مینشود. یکی از تفریحات جمعهای پسرانهی نِردِ سختگیر و سادهلوح این است که مینشینند (گاهن دراز هم میکشند) دور همدیگر و از ویژگیهای دختر ایدهآلشان میگویند. خبر دارم که این تفریح بین دخترها هم رایج است. –اگر تجربه نکردهاید، امتحان کردنش را توصیه میکنم.- اگر زرنگ باشی و سوالهای خوبی بپرسی، لابهلای همین مکالمهها میتوانی بفهمی وقتی دوستت با آب و تاب از ویژگیهای دختر ایدهآلش حرف میزند، چهرهی کدامیک از بچههای دانشکده جلوی چشمانش است.1 اینها را گفتم که بگویم من این بازی را بارها و بارها با تعداد زیادی از دوستانم انجام دادهام و فکر میکنم میتوانم در مورد سلیقهی تیپیک پسرهای بیستوچند ساله صحبت کنم؛ یا لااقل در مورد...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
از مطالعهی کوتاه مقالات حضرتش ایدههایی به ذهنم رسیده بود که از دیشب فکرم را مشغول کرده بود. وقتی داشتم ایدههایم را دقیق میکردم، به سرم زد که بروم سرچ کنم و مطمئن شوم که خودشان این مسأله را بررسی نکرده باشند و خب احتمالن میتوانید حدس بزنید که با چه چیزی رو به رو شدم. این که فهمیدم یک هفته بعد از مطالعهی سرسری سه چهارتا از مقالاتشان همان مسألهای به ذهنم رسیده که به ذهن ایشان رسیده بوده، در نگاه اول میتواند خوشحال کننده باشد اما در نگاه دوم میبینیم که این اتفاق خیلی بیشتر از لذتی که با خودش دارد، درد به جان آدم میریزد. نه به این خاطر که دارم میسوزم که چرا این ایده را اول من مطرح نکردهام؛ نه. محمدرضا در جایی جملهای از نیوتون نقل میکند، که هنوز دردش را مثل پتکی که توی کمرم زده باشند حس میکنم:...
ادامه مطلب
خودم هم انتظارش را نداشتم وقتی که آن جمله را از زبانت میشنوم این اندازه به هم بریزم. من بدم میآید از اینکه آدمهای اطرافم گم و گور شوند. بدم میآید از کوچ کردن. بدم میآید از خداحافظی. اما گویا این اقتضای این زندگیست. "رفتن" به خون انسان آغشته شده. این را دیشب فهمیدم وقتی که توی مراسم فارغالتحصیلی همکلاسیهایم را نگاه میکردم. میدیدمشان که چهطور مسیر زندگیهاشان از هم واگرا شده. همیشه با خودم میگفتم آدمهایم را کنار خودم نگاه خواهم داشت. خیلی به این موضوع اهمیت میدادم و بسیار کوشیدم تا هرگز کسی را قاطی آدمهایم نکنم که بد...
ادامه مطلب
دقیقن نمیدونم چرا این تصویرو این اندازه دوس دارم : پینوشت: نمیدونم چرا یاد این افتادم....
ادامه مطلب
1. مخصوصن اگه استاد شریف باشی و چار خط حرف نداشته باشی که بزنی یا نتونی که بگی، خاک بر سرت. 2. حالا که دارم به جدا شدن از شرکت فکر میکنم، هی هر روز با آدمای جدیدی آشنا میشم، هی دلبستگیم به شرکت بیشتر میشه :/ 3. دلم میخواد تو خونه نشسته باشم و کنترل به دست اخبار گوش بدم و حرص بخورم؛ بیاد اصرارم کنه که پاشو بریم بیرون. لباسای گله گشادمونو بپوشیم، سوار دویست و شیشمون بشیم و بندازیم توی اتوبانا و آهنگای این خوانندههای خز داخلی رو گوش بدیم و از نورِ قرمزِ چراغِ ماشینایِ در حرکتِ توی ترافیکِ روون کیفور بشیم و بچرخیم و هی بچرخیم و هی...
ادامه مطلب